تبليغاتX
تلنگر
خدا راشکر که در دنیا غم هست و صفرصفرم هم مبهم...

 به نام دوست هر چه داریم از اوست

ارتحال ملکوتی عالم و عارف و سالک بزرگ حضرت آیت الله بهجت را به پیشگاه مقدس امام زمان (عج) و تمام مسلمانان جهان تسلیت عرض می نمایم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صفرصفرم | 

 رحلت آیت الله عظمی بهجت بر من تاثیری عمیق و دردناک گذاشت. شاید و شاید اگر حکایتی که بر من گذشت را بفهمید، درک کنید چرا؟!

یکی از دوستان از لطف خود نظری گذاشته بودند و گفته بودند که چرا سکوت وبلاگ شما شکسته نمیشه و ...من برای شکستن سکوت وبلاگ خیلی مطالب داشتم اما مسئله این بود که من نمی شکستم (مدتی بود که وجودم ترک برداشته بود اما نمی شکست). تا اینکه... هنوز فکر می کنم اونقدر پودر نشدم و هنوز باید شکسته شوم...

شاید این حکایت خیلی ساده و از نظر بعضیها بی اهمیت بیاد اما مسئله اینه که اهمیت هر چیزی را ما تعیین می کنیم.

حکایت از شنبه26 ام،  ظهر توی سلف شروع شد که با دوستم می خواستم نهار که عدس پلو بود بخوریم.من طبق روال داشتم کشمش های غذا را جدا می کردم که دوستم پرسید چرا جدا میکنی دوست نداری؟ گفتم چرا اما مرجع تقلیدم گفتن جایز نیست (طبق فتوای آیت الله بهجت کشمش سرخ کرده چون ممکنه به نوعی تبدیل به شراب بشه بنا بر احتیاط واجب خوردنش جایز نیست ) .دوستم که از من در این موضوع وارد تر بود گفت اگه اینطوره برنجش که تماس داره هم نمی تونی بخوری. خلاصه ما از خوردن دست کشیدیم و گفتیم چکار کنیم و بحث به اینجا کشیده شد و به دوستم گفتم چون بعضی از فتواهای آیت الله بهجت سخته بعضی وقتا نتونستم در ست و حسابی بهشون عمل کنم و حتی از بعضی هاش تا الان خبر نداشتم. دوستم گفت من هم قبلا" مقلد ایشون بودم و بعد از 3-4 ماه تحقیق فهمیدم می تونم مرجع خودم را عوض کنم . و الان اگه بخواهی میتونی مرجع را عوض کنی نهارت را بخو.ری و من هم .........

 وخلاصه تا اینکه خبر رحلت آیت الله بهجت را یکشنبه فهمیدم نمیدونم چی شد که شنیدن این خبر همانا و احساس پشیمانی و ... همانا

من ایشان را تا حدی می شناختم که به حقانیت و اعلم بودن ایشان یقین داشتم و به همین دلیل از ته دل راضی نبودم با وجودی که مقلد خوبی نبودم... تغییر مرجع بدم. اما شنبه من به خاطر فرار از تکلیف و هوای نفسم تغییر مرجع دادم و من نتوانستم بر هوای نفس خود غلبه کنم و این مرا عذاب می دهد.

دیشب وقتی زیارت عاشورا می خواندم ناخودآگاه به یاد داستان امام حسین و عمر سعد افتادم.یادم آمد که عمر سعد نیز امام خود را به خوبی میشناخت و حق بودن امام حسین را می دانست به خاطر همین یک شب تا صبح در مورد دوراهی که در آن افتاده یود اینکه با امام خود بجنگد و به حکومت ری برسد (با اینکه امامش به او گفته بودند که حتی جو ری را هم نخواهد دید) و یا اینکه مثل حر در رکاب امام خود شهید شود.

او نیز مثل من نتوانست در برابر هوای نفس خود مقاومت کند (تازه من بدتر از او بودم چون یک ساعت هم قبل از این تصمیم فکر نکردم) و من به جواب سوال خود رسیدم و با تمام وجود فهمیدم که چرا عمر سعد با اینکه به حقانیت امام حسین علم داشت نتوانست به امام بپوندد.

و اکنون می فهمم که چرا زمانی که امام زمان ظهور میکنند با آن همه احادیثی که در مورد وقایع زمان ظهور ایشان رسیده و همه می دانند چرا از بین 6ملیارد انسان (شاید تا آن زمان بیشتر) فقط 313 نفر ایشان را همراهی میکنند با اینکه خیلی ها حقانیت ایشان را می دانند. زما ن زمانی است که نگه داشتن دین مانند نگه داشتن زغال گداخته در کف دست است از خود می پرسم تا چه زمانی توان نگه داشتن آن را دارم....

خدایا ما را به خود وامگذار که ما بدون تو آنی و کمتر از آنی نابود خواهیم شد. خدایا نگذار بیش از این از امام زمان خود غافل بمانیم و بر ایشان ظلم کنیم و...

آری آری ما باید بین منافع خود و خدا یکی را انتخاب کنیم و سقوط مطلق زمانی است که دلبستگی ها انسان را به طرف خود بکشند و انسان دیگر آزاد نباشد و در بند هوای نفس خود باشد.

من این را خوب می دانم که توجه نکردن به همین مسائل به ظاهر کوچک (مثل حکایت من) است که انسان از بزرگتر از آن ها را بدتر از این عمل خواهد کرد مانند زمانی که یک شیشه شکسته روی زمین است ما معمولا" تکه های بزرگ آن را جمع میکنیم غافل از اینکه تکه های ریزتر ضرری بیشتر به ما میرسانند چون خیلی وقت ها به چشم ما نمی آیند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صفرصفرم | 

معلم یک کودکستان، به بچه های کلاس گفت که می خواهد با آنان بازی کند او به آنان گفت که فردا هر کدام ، یک کیسه ی پلاستیکی بر دارند و درون آن ، به تعداد آدمهایی که از آنان بدشان می آید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند . فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه برخی 2 ، برخی 3 ، برخی تا 5 سیب زمینی بود معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر جا که می روند پلاستیک های خود را ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت ، کم کم بچه ها شروع به شکایت از بوی ناخوش سیب زمینیهای گندیده کردند به علاوه آنهایی که سیب زمینی بیشتری در کیسه خود داشتند از حمل بار سنگین خسته شده بودند ، پس از گذشت یک هفته بازی سرانجام تمام شد و بچه ها راحت شدند . معلم از بچه ها پرسید « از اینکه سیب زمینی ها را یک هفته با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟ »
بچه ها از اینکه مجبور بودند سیب زمینی های بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند آنگاه معلم ، منظور اصلی خود را از این بازی چنین   توضیح داد : « این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه ی آدمهایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه می دارید و همه جا باخود می برید ، بوی کینه ، نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا با خود حمل می کنید ، حالا که شما بوی بد سیب زمینی رافقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟ »


+ نوشته شده در  ساعت   توسط صفرصفرم | 

به نام خدایی که در این نزدیکیست...

  ملاصدرا مي گويد:

خداوند بي نهايت است و لامكان و بي زمان

                     اما به قدر فهم تو كوچك مي شود

                              و به قدر نياز تو فرود مي آيد

                                   و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود

                                         و به قدر ايمان تو كارگشا مي شود...

يتيمان را پدر مي شود و مادر

محتاجان برادري را برادر مي شود

عقيمان را طفل مي شود

نااميدان را اميد مي شود

گمگشتگان را راه مي شود

در تاريكي ماندگان را نور مي شود

رزمندگان را شمشير مي شود

پيران را عصا مي شود

محتاجان به عشق را عشق مي شود

خداوند همه چيز مي شود همه كس را...

به شرط اعتقاد،

           به شرط پاكي دل،

                      به شرط طهارت روح،

                                  به شرط پرهيز از معامله با ابليس

بشوييد قلب هايتان را از هر احساس ناروا

              و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف

                    و زبان هايتان را از هر گفتار ناپاك

                    و دست هايتان را از هر آلودگي در بازار

                    و بپرهيزيد از ناجوانمردي ها، ناراستي ها، نامردي ها...

 چنين كنيد تا ببينيد خداوند چگونه

بر سفره شما با كاسه اي خوراك و تكه اي نان مي نشيند

در دكان شما كفه هاي ترازويتان را ميزان مي كند

و در كوچه هاي خلوت شب با شما آواز مي خواند...

 

 مگر از زندگي چه مي خواهيد كه در خدايي خدا يافت نمي شود؟؟؟؟؟ 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صفرصفرم | 

 قبل از انقلاب (در سال های دهه 50) برخی از شاگردان و یاران امام خمینی در نجف در باب فضای سیاسی و جو اجتماعی ایران آن روز با امام گفتگو می کردند. امام در مقام توضیح وتشریح مواضع خویش و تبیین لزوم عمل به مقتضای تشخیص و تکلیف، سخنی به این مضمون به میان آوردند که «مرحوم حاج آخوند ملا عباس (تربتی) پدر آقای راشد، یک وقت در راه مسافرت وارد قهوه خانه ای می شود. به محض ورود، همراهان ایشان می بینند که در آن جا چند جوان بساط عیش و نوش پهن کرده اند و مشغول فسادند، ناراحت و متحیر می مانند که چه بکنند، حاج آخوند یکراست می رود گوشه ای و بدون ذره ای توجه و اعتنا سجاده اش را می اندازد(وقت نماز مغرب) و مشغول نماز می شود.انگار آن ها را اصلا" ندیده است. همراهان هم به نماز می ایستند، و افراد دیگری هم که حاج آخوند را می بینند و می شناسند به ایشان اقتدا می کنند. نماز که تمام میشود می بینند از آن جوان ها وآن بساطشان خبری نیست و خودشان رفته اند[اصل این قضیه در ادامه مطلب آمده است]. حاج آخوند ملا عباس آنچه را به عنوان تکلیف تشخیص داد عمل کرد، کار خودش را کرد، کاری به این نداشت که آن ها خوششان میاید و از او تبعیت می کنند یا نه. چون کسی که اتکال به خداوند تبارک وتعالی دارد از این که تنها بماند ابدا" نمی ترسد. من اگر فرض کنیددر گوشه ای، جزیره ای، تنها بمانم و تمام مردم دنیا علیه من باشند اما تشخیص بدهم که تکلیفم اینست که فلان عمل را انجام بدهم یا ندهم، از این عمل به تشخیص وتکلیف که باعث چنان وضعی شده باشد ابدا" ناراحت نیستم»

منبع: [صفحه 30 کتاب فضیلت های فراموش شده به قلم حسینعلی راشد(فرزند حاج آخوند ملا عباس تربتی)و دیباچه از جلال رفیع]


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط صفرصفرم | 

عشق یعنی:

پاک ماندن در فساد،آب ماندن در دمای انجماد

در حقیقت عشق یعنی سادگی، در کمال برتری افتادگی.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صفرصفرم | 
لیز خوردن یه بهانه است تا دستای اونی رو که دوست داری محکم تر بگیری.

خدا کنه فقط زمین خوردن  بهانه کمک گرفتن از خدا نباشه و همیشه مواظب باشیم که دستمون جدا نشه.

سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد تندیسی زیبا نخواهد شد. از زخم تیشه خسته نشو که وجودت شایسته ی تندیسی زیباست

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صفرصفرم | 

هوالحکیم

حتما" شما هم شنیده و یا حتی دیده اید که بعضی آدما به خاطر یه حرف (که بعضی وقتا من و شما خیلی راحت ازش میگذریم ) توی زندگی تغییر مسیر میدن و یا حتی اونا رو زیر و رو  میکنه. منم خواستم با بعضی مطالبی که ارائه میدم اول از همه خودمو و بعد هرکسی که یه گذری به این وبلاگ میندازه رو تا اون جا که میشه به تکاپو بندازم و باعث بشه یه خورده بیشتر در مورد خودمون و خیلی چیزایی که حاضر نیستیم در موردشون وقت بذاریم  بهشون بیشتر  فکرکنیم. با این وسیله یا یه تلنگری  به خودمون بزنیم یا خودمونو توی ابهام(۰/۰) بذاریم. چون بعضی وقتا شاید مبهم بودن بعضی چیزا خیلی خوشایند نباشه ولی بعضی وقتا اون ابهام کارایی میکنه که اگه موضوع خیلی واضح بشه نتونه اون تاثیر رو بذاره.

منظور من از تلنگر شايد ميشه گفت بیان بعضی تجربه های شخصيه كه باعث تغيير مسير من توي زندگي شده. از نظر من تلنگر حتما" نبايد معجزه باشه خيلي وقتا خدا ما رو با همين اتفاق هاي به نظر ساده راهنمايي ميكنه و مسير اصلي رو به ما نشون ميده و يا حتي ما رو امتحان ميكنه و اين ماييم که ميتونيم با همين اتفاقات ساده مسیر مستقيم رو پيدا ميكنيم.

امیدوارم تونسته باشم منظورمو به شما رسونده باشم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صفرصفرم | 
  سلام به تموم همكلاسي هاي عزيز
وبلاگ من خيلي وقت بود دلش مي خواست افتتاح بشه ولي خودتون كه از اوضاع نسبتا" بي ريخت درسا و استادا كه خبر داريد به خاطر همين حالا تصميم گرفتم حداقل كلنگ راه اندازي وبلاگ را به هر ترتيبي كه هست تا قبل از سال ۸۷ توي بلگفا بزنم بقيه اش هم توكل با خدا...
 اگه خدا بخواد سعي مي كنم مطالب خوبي به شما ارائه بدم. ولي هدف اصلي من از ساخت اين وبلاگ اين بود كه دقائقي كه شما از وبلاگ ديدن ميكنيد اون تلنگری که به مغز من زده شده به شما هم منتقل بشه (من خودم شخصا" بعضی وقتا به تلنگر نیاز دارم تا بهتر بتونم  توی مسیر زندگی حرکت کنم)یا شایدم بعضی وقتا شما هم توی صفرصفرمی(۰/۰) که من توش افتادم شما هم گرفتار بشید. البته بعضی وقتا این مطالب نیازی به رفع ابهام ندارن چون قشنگیشون اینه که مبهم بمونن (درست مثل هویت من)
پس از شما خواهش مي كنم فقط چند دقيقه و حتي اگه وقت نبود چند ثانيه روي موضوعاتي كه مطرح ميشه فكر كنيد. و اگه زحمتي هم نبود نتيجه تفكراتتون را درباره موضوع بنوسيد تا هم من وهم بقيه مخاطبای وبلاگ استفاده ببريم.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط صفرصفرم | 
همه این حدیث پیامبر (صل الله علیه وآله) را شنیدید که یک ساعت تفکر(در آفرینش) بهتر از هفتاد سال عبادت است.

شاید (این فقط یه احتماله ...)تو نگاه اول آدم با خودش میگه به به عجب تجارت پر سودیه.!!! یه ساعت فکر ناقابل در برابر هفتاد سال عبادت!!!

ولی این بار من ندای سهراب گوش دادم که می گفت چشمها را باید ... منم چشمامو شستم  ویه جور دیگه نگاه کردم.ولی این بار یه جور دیگه. وقتی حساب کردم دیدم اگه ما فقط یک دقیقه تفکر کنیم معادل ۴۲۵ روز(حدود یک سال و دو ماه) عبادت میشه و جالب تر اینکه ارزش یک ثانیه فکر کردن معاذل با ۷ روز عبادته. این جاست که من به صفرصفرم رسیدم و توی رفع ابهامش موندم. چرا واقعا" یک دقیقه فکر ارزشش بالاتر از  ۴۲۵ روز عبادت میشه. تصورش را بکنید ما توی یه روز چه قدر عبادت میکنیم که...

این تفکر هیچ موقع جای عبادت های واجب ما را تمیگیره ولی می تونه مکمل اونا باشه.یه مطلب دیگه اینکه ما میتونیم همین درس خوندنمون را با تفکر یک دقیقه ای کیمیا کنیم.

اگه تلنگر دیگه ای به مغز شما خورد ما را هم اون بی نصیب نذارید مطمئن باشید اجرش پیش خدا محفوظ میمونه...

به امید یه تلنگر دیگه

یا علی 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صفرصفرم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
هدف اصلي من از ساخت اين وبلاگ اين بود كه دقائقي كه شما از وبلاگ ديدن ميكنيد تلنگری که به مغز من زده شده به شما هم منتقل کنم . امیدوارم قبل از اینکه باعث حرکت کسی بشم خودم را حرکت بدم بعد ...
اصولا" سعی میکنم مسائلی را که مطرح میکنم خالی از صفرصفرم(0/0) نباشه. البته بعضی وقتا این مطالب نیازی به رفع ابهام ندارن چون قشنگیشون اینه که مبهم بمونن (درست مثل هویت من)
فقط چند دقيقه و حتي اگه وقت نبود چند ثانيه روي موضوعاتي كه مطرح ميشه فكر كنيد. اگه حوصله و وقت و ... داشتید تراوشات ذهنی خودتون را در نظرات انتقال بدید.

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
مهر 1387
تیر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
پیوندها
سربازان گمنام آلبرت
سرزمین من
همکلاسی ومنفی نیم و اینرسی دورانی و همکلاسی فیزیک و ...
سیر سبز
صد دانه یاقوت دسته به دسته
بازار بورس عشق
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM